دیشب داشتم فیلم عشق و مرگ وودی آلن رو می دیدم . یک سکانسش این بود :
موقعیت خیلی بغرنجیه ...
من عاشق "الکسی" هستم ولی اون عاشق "آلیشیا"س . "آلشیا" خودش با "لو" سر و سری داره . "لو" ، "تاتیانا" رو دوست داره ، ولی "تاتیانا" "سیمک" رو دوست داره . این وسط "سیمک" عاشق من شده . البته من "سیمک" رو هم دوست دارم ولی "الکسی" رو بیشتر دوست دارم . "الکسی" ، "تاتیانا" رو مثل خواهر خودش دوست داره . "خواهر تاتیانا" "گیرگوری" رو مثل یک برادر دوست داره ، "برادر گریگوری" با "خواهر من" روابطی پیدا کرده ....
گذشته از اینکه وودی الن در این فیلم رمان جنگ و صلح تولستوی رو به صورت نقیضه ای (Parodic) دست می اندازه ، این سکانس دقیقا توصیف دنیای احمقلنه ماست ، همیشه چیزی رو که دم دست داریم نادیده می گیریم و چیزی رو که دور از دسترسه دوست داریم . اونوقت وقتی به دستش میاریم دوباره نادیده اش می گیریم چون تبدیل شده به همون چیزی که جلوی دسته (سر گیجه گرفتین؟) خلاصه اینکه شیر تو شیریه ...
