Doubt
می دانید ، من واقعا به مایکل اعتماد کردم . بین این همه سیاهی و کثیفی به راهی که او نشان می داد ، مانند راه فراری پا گذاشتم . حالا خیلی می ترسم . اگر تنها کسی که بهش اعتماد کردم تنهام بگزارد ؟ می خواهم کمی بیشتر از خودم بگویم :
من از بچگی با دنیای اطرافم کنار نمی آمدم . وقتی کمی بزرگتر شدم و فهمیدم تو این دنیا خوبی و روشنی تنها در رویاهامون وجود داره ، که باید برای زندگی مبارزه کرد ، مبارزه ای خونین ، که باید بکشی و گرنه کشته میشی ، بدجوری ناامید شدم . بدجوری خورد تو ذوقم . یادم میاد وقتی بچه بودم دنیا ، رنگارنگ و پر از زیبایی بود ولی بعد ...
همه وقتی به بزرگسالی می رسند این حقیقت را می فهمند . قاعده حاکم بر این دنیای ظالم رو یاد می گیرند . به خودشون می گن : "خب ، این دنیاییه که من توش هستم . اگه می خوام زنده بمونم ، اگه می خوام موفق بشم ، باید گلیمم رو از آب بکشم و تو همین دنیا با همین قانوناش از بقیه جلو بزنم"
این آدمها (یعنی اکثر آدمها)اعتقاد پیدا می کنند . به خدا ، به منجی ، به بهشت ، به جهنم و ... و با این اعتقاد به خودشان روحیه می دهند ، استقامت می دهند . یعنی دنیا را همین طوری که هست قبول می کنند و واردش می شوند و از طرف دیگر به وجودی که پاک است و برتر است اعتقاد پیدا می کنند و از این طریق برای لحظات ناامیدی و تنهایی (که در این دنیای ظالم اجتناب ناپذیره) راه فراری پیدا می کنند .
ولی من به هیچ وجه نتوانسنتم با دنیایمان اینجوری که هست کنار بیایم . چرا ؟ چون اگر تو ، این دنیا را همینطوری با دروغهایش و زشتی هایش قبول کنی و واردش بشوی ، آن وقت خودت هم جزیی از آن می شوی . خودت هم کسی می شوی که بقیه نمی توانند بهش اعتماد کنند ، کسی که زیر آب کس دیگری را می زند ، کسی که دروغ میگوید .
فکر کنم به کسانی مثل من می گویند : ایده آلیست .
ولی از طرف دیگر من هیچوقت هم نتوانستم به وجود پاک و برتر و به رستگاری اعتقاد پیدا کنم . خیلی گشتم ، خیلی خواندم ، خیلی گوش کردم . ولی واضحه که اینها همش قصه هایی است برای آدمها تا خودشان را حفظ کنند . چون بدونِ اعتقاد دیگر دنیا واقعا تاریک و وحشتناک است . فکرش را بکنید وقتی کسی که دوستش دارید ، در حال مرگ است و شما ترسیده اید ، احتیاج دارید به کسی پناه ببرید . ولی اینها که برای من دلیل نمی شود . من دلیل می خواهم ، حقیقت . نه اینکه چون به وجودِ بهشت احتیاج دارم پس وجود دارد .
خب این از این دنیا ، آن هم از آن دنیا ، پس برای من چه باقی ماند ؟ در این حال بود که مایکل را دیدم . یادتان می آید گفتم در کودکی دنیا رنگی بود ولی بعد ... مایکل کسی بود که راه گریز را نشانم داد : کودکی . وقتی بچه بودم ، وقتی بدون هیچ گرفتاری و فکری که آزرده ام کند بازی می کردم و از ته دل می خندیدم . وقتی دنیایم آنقدر ساده بود که برای یک شکلات گریه می کردم ، در آن زمان دنیا همین بود . پس من بودم که فرق داشتم ، خودم بودم که حالا تغییر کرده ام . و این مایکل بود که به من یاد داد . کافی است کودک باشم ، ساده باشم . آنوقت بهشت را روی زمین ، همین زمین بی رحم ، پیدا خواهم کرد . جالب است که کتابهای فلسفه را زیر و رو می کردم در حالی که حقیقت جای دیگری بود ، کسی که به من یاد داد ، نه یک فیلسوف بود نه یک پیامبر . مایکل جکسون بود . فرشته ای که در قالب یک کودک ، در قلب یک مرد خانه کرده بود . اگر چیزی به نام پاکی روی زمین باشد ، که من به آن اعتقاد داشته باشم ، آن کودکی است .
حالا می ترسم ، اگر کسی که به او اعتماد کردم به من خیانت کند ؟ اگر تنهایم بگذارد ؟ اگر تنها روزنه نوری که دارم خاموش شود ؟ می ترسم ولی امیدوارم . خودش به من یاد داد که امیدوار باشم .
