تبليغاتX
Man In The Mirror

Man In The Mirror

وظيفه خودم دانستم كه اين سخنان را به طور كامل ترجمه كنم تا شايد از اين طريق سخنان مايكل به گوش افراد بيشتري برسد ولي  سعي كردم متن را كمي خلاصه كنم تا خواندنش راحتتر باشد به همين دليل حدود 1 صفحه از متن اصلي را كم كرده ام . قسمتهاي حذف شده شامل قسمتهايي است كه از اهميت كمتري برخوردار بوده اند و همينطور سه جمله كه در ترجمه شان مشكل داشتم .

قسمتهايي كه او درباره كودكي خودش سخن مي گويد آنقدر صادقانه و بي پرده و در عين حال تاثير گذار است كه من با خواندنش نمي توانستم جلوي اشكهايم را بگيرم . و قسمتهايي كه درباره نقش و ارزش محبت و عشق در زندگي انسانها و كودك درون همه ما سخن مي گويد بسيار فصيح و شاعرانه است .

 

MJ Speech at Oxford Union

Sixth March 2001

 

 

( تشویق طولانی که چندین دقیقه طول می کشد) متشکرم ... دوستانِ عزیز به خاطر این خوشامدگوییِ گرم و دلپذیر عمیقا سپاسگزارم . و متشکرم از شما آقایِ رئیس جمهور ،   برای دعوت دوستانه تان که از قبول آن بسیار مفتخر شدم . همچنین می خواهم از تو تشکر کنم ، شمولیِ عزیز که 11 سال به عنوان "رابی"  در آکسفورد خدمت کردی . من و تو سخت تلاش کردیم تا بنیاد  "کودکان را نجات دهید" را شکل دهیم . از جمله نوشتن کتابمان درباره "ارزشهای کودکی" . در تمام تلاشهایمان تو دوستی همراه و دوست داشتنی بودی (تشویق کوتاه)

 

افتخار می کنم که در چنین مکانی سخن می گویم . مکا نی که پیش از این شاهد حضور اشخاصی مانندِ مادر ترزا ، آلبرت اینشتاین ، رونالد ریگان ، رابرت کندی و مالکوم ایکس بوده است  .

 

فکر می کنم  باید سخنانم را با بر شمردنِ صلاحیتهایم آغاز کنم ،. دوستان من ادعا نمی کنم كه به مانندِ کسانی که پیش از این در این مکان سخن گقته اند ، مدارج عالیِ دانشگاهی دارم .  فقط می توانم کمی در رقص "Moonwalk" ادعا داشته باشم (خنده حضار) و همانطور که می دانید آینشتین به در این مورد خاص وحشتناک بود (خنده حضار)

 

در عوض من می توانم ادعا کنم که مکانها و فرهنگهای بیشماری را دیده ام . بیشتر از آنچه اکثر انسانها دیده اند . دانش بشر تنها از کاغذ و جوهر تشکیل نشده ، بلکه همچنین  از دانسته هایی تشکیل شده که در قلب انسانها ذخیره شده اند . دانسته هایی که بر روح آدمی حک شده اند . دوستان ، من در این عمر نسبتا کوتاهم آنقدر با مسایل مختلفی برخورد کرده ام که گاهی باورم نمی شود تنها 42 سال دارم . اغلب به شمولی می گویم که از لحاظ روحی ، هشتاد ساله ام و امروز حتی راه رفتنم هم مثل هشتاد ساله ها است (اشاره به شکستگی پای مایکل که باعث شده بود با عصا راه برود)(خنده حضار) . پس لطفا به سخنانم توجه کنید. چرا که چیزهایی که امشب باید بیان کنم مسابلی هستند که در در نجات بشریت و سیاره مان نقش دارند .

 

به خواست خدا ، من توانسته ام به بسیاری از آرزو ها و خواسته هایم در عرصه موسیقی و حرفه ای برسم . ولی دوستان ، اینها دست آوردهای من است و دست آوردهایِ من به تنهایی با خودم مترادف نیستند . در حقیقت کودکِ خندانِ پنج ساله ای که در برابر تحسین تماشاچیان  "Rockin Robin " و "Ben " را اجرا می کرد ، نشانی از پسر بچه ای که در پشت آن لبخند بود ، نداشت . امشب من نه بعنوان یک چهره موسیقی پاپ بلکه به عنوان شمایلی از یک نسل  در برابر شما سخن می گویم  نسلی که دیگر نمی داند کودک بودن به چه معناست .

 

همه ما فرآورده کودکیمان هستیم ، ولی من محصولِ عدمِ کودکی هستم . نبودِ آن دوران گرانبها و جادویی که ما بدون هیچ نگرانی و فکری ، سرخوشانه بازی و تفریح می کنیم و به هیچ یک از مسایل این دنیا توجهی نداریم . در زیر نور آفتاب و در میان ستایش و تاییدِ والدین و اطرافیان جست و خیز می کنیم . دورانی که بزرگترین دلواپسیمان آماده شدن برای امتحان دیکته در مدرسه است .

 

کسانی که با گروه موسیقی جکسون فایو آشنایی دارند ، میدانند که من در سن حساس 5 سالگی کار را آغاز کردم و از آن پس از خواندن و اجرا کردن باز نایستاده ام  . ولی با وجود اینکه خواندن همچنان یکی از بزرگترین لذات زندگی من است وقتی کودک بودم بیش از هر چیز می خواستم که یک کودک معمولی باشم . می خواستم خانه درختی بسازم و با دوستانم قایم باشک بازی کنم ولی سرنوشت طور دیگری بود و تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که حسرت خنده ها و بازی هایی را بخورم که در اطرافم بود ولی از دسترسم خارج بود .

 

از کار فراغتی نبود . ولی در روزهای یکشنبه به عنوان "پیشگام" به در خانه ها می رفتم . پیشگام اصطلاحی است که برای مبلغانِ مذهبیِ فرقه "شاهدان یهوه" به کار برده می شود . و در آن زمانها بود که می توانستم جادویِ کودکیِ دیگران را ببینم .

از آنجا که مشهور بودم ، باید  تغییر قیافه می دادم . لباسِ گشاد ، کلاه گیس و ریش و عینک می گذاشتم .  تمام روز را در حومه کالیفرنیا سپری می کردیم . به درِ تک تکِ خانه ها می رفتیم و یا در مراکز خرید تجمع می کردیم و نشریه مذهبیمان "Watchtower" را تقسیم می کردیم . من شیفته قدم گذاشتن در آن خانه هایِ معمولیِ حاشیه شهری بودم . خانه هایی که در آنها قالیچه های ارزان قیمت پهن هستند و بچه ها در صندلیِ مخصوصِ کودکان ، در حال بازی مونو پولی هستند و مادر بزرگهایی که از آنها مراقبت می کنند و تمام آن چیزهایی معمولی و در عین حال شگفت انگیز و درخشانِ  زندگی روزمره . می دانم افراد زیادی خواهند گفت که در این مسایل که نکته برجسته ای وجود ندارد . ولی برای من ، آنها جادویی بودند .

 

سابقا فكر مي كردم تنها منم كه احساس مي كنم از داشتنِ كودكي محروم بوده ام و تنها انسانهای انگشت شماری هستند که می توانم چنین احساساتی را  با آنها در ميان بگزارم . ولی وقتی به تازگی شرلی تمپل را ملاقات کردم که در دهه 30 و چهل یک کودک-ستاره بود ، در وهله اول هیچ حرفی نزدیم و فقط به سادگی نشستيم و  اشک ریختیم  . چرا که توانستیم احساساتی را به اشترک بگزاریم که تنها کسانی که چنین تجربه ای دارند مانند دوست نزدیکم الیزابت تیلور و مکالی کالکین می توانند درک کنند .

 

اینها را نمی گویم تا همدردی شما را جلب کنم ، بلکه می خواهم به اولین نکته مهم در سخنانم برسم .  تنها کودک-ستاره  های هالیوود نیستند که از عدمِ وجودِ کودکی رنج می برند . امروزه این امر درتمامِ نقاطِ دنیا  یک مصیبت است . یک فاجعه جهانی . کودکی تبدیل به ضایعه  بزرگِ زندگیِ  مدرن شده است . هر روزه ، در اطرافمان در حال پرورش کودکانی هستیم که از آن لذت محروم بوده اند ، که آنچه را بایسته بودند دریافت نکردند .  که رهایی را حس نکردند و هرگز ندانستند که کودک بودن به چه معناست .

امروزه کودکان پیوسته تشویق می شوند که سریعتر بالغ شوند ، گویی کودکی  دوره ای شاق و ناگوار است که باید هر چه سریعتر تحمل شودو به پایان برسد ! با بالاترین سرعت ممکن .که در این مورد خاص من یکی از بزرگترین متخصصان در عالم هستم .

 

نسل ما نسلی است که شاهد ابطال رابطه مادر فرزندی یا پدر و فرزندی است . روانشناسان هزاران کتاب منتشر می کنند که آثار مخرب محروم کردن کودکان از عشق بی قید و شرط والدین به فرزند را به تفصیل شرح می دهند . عشقی که برای شکل گرفتن ذهن و شخصیتشان  لازم است . ولی به دلیل این همه بی توجهی ، کودکانِ ما اکثرا باید خودشان مسئول پرورش خود باشند . آنها در حالی که از والدین و سایر اعضای خوانده شان ، دور هستند بزرگ می شوند  . و پیوند ازلی که نسلها را به یکریگر پیوند می داد گسسته می شود . این اشتباه ، نسلی را پرورده است که ببیایید آن را o بخوانیم . نسلی که اکنون مشعل را از نسل قبل گرفته و دنيا را به پيش ميراند  . نسل O نسلی است که در دنیای بیرون ، همه چیز دارد . ثروت ، موفقیت ، لباسهای تجملی و ماشینهای رویایی ، و همچنين بیهودگیِ دردناکی در درون . گودالي خالی در سینه هایمان ، این بیحاصلی ، این پوچی در درونمان ، جایی است که زمانی قلبی می تپید و عشقی خانه کرده بود .

 

عشق ، خانمها و اقایان ، ارزشمند ترین میراث  بشر  است . غنی ترین و گرانقدر ترین میراث او . عشق گنجی ست که از نسلی به نسلی دیگر منتقل شده است .درست است که انسانها در اعصار گذشته از ثروت و قدرتی که ما داریم بی نصیب بوده اند . خانه هاشان برق نداشته ، و کودکان پر تعدادشان را در خانه های کوچکی  می چپانده اند و سیستم حرارت مرکزی هم نداشته اند . ولی آن خانه ها نه تاریک بودند و نه سرد  . آنها از درخشش عشق روشن بودند و با حرارت عشقی انسانی گرم می شدند . والدین در شهوت تجمل و مقام نمی سوختند و به سادگی کودکانشان را بر خود مقدم می داشتند .  

 

بنابراین می خواهم پیشنهاد کنم كه در تمامِ نقاطِ جهان ، یک صورت از حقوق کودکان در هر خانه ای نصب شود . که اصول آن به شرح زیر است :

 

  • حق دوست داشته شدن ، بدون اینکه مجبور باشند آن را درخواست کنند .
  • حق محفاظت شدن ، بدون اینکه مجبور باشند آن را به دست بیاورند .
  • حق ارزشمند دانسته شدن ، با وجود اینکه بدون هیچ دارایی به این دنیا آمده اند .
  • حق شنیده شدن حرفهایشان ، بدون اینکه  مجبور باشند چیز جالبی بگویند .
  • حق اینکه برایشان قبل از خواب قصه ای خوانده شود ، بدون اینکه مجبور باشند برای به دست آوردن توجه  والدینشان با اخبار بعد از ظهر  مقابله کنند .
  • حق اینکه از آموزش برخوردار شوند ، بدون اینکه در مدرسه با گلوله دست و پنجه نرم کنند .
  • حق اینکه دوست داشتنی خطاب شوند ، حتی اگر صورتی دارند که تنها یک مادر می تواند دوست داشته باشد .

 

بنیادِ تمامِ علمِ بشر ، نقطه آغاز آگاهی بشر باید این حقیقت باشد که تک تک ما انسانها به عشق محتاجیم . پیش از آنکه بدانید موهای قرمز دارید یا قهواه ای ، پیش از آنکه بدانید سیاه هستید یا سفید ، پیش از آنکه بدانید به چه مذهبی تعلق دارید ،  احتیاج دارید ، بدانید که دوستتان دارند .

 

حدود 12 سال پیش زمانی که در حال آغاز تور موسیقی "بد" بودم . پسر کوچکی به همراه خانواده اش به خانه من در کالیفرنیا آمد . او از سرطان در حال مرگ بود و به من گفت که  چقدر به من و موسیقی من علاقه مند است . پدر و مادرش گفتند که او زنده نمی ماند و هر روز ممکن است بمیرد . من به او گفتم : "ببین ، من تا سه ماه دیگر به شهر تو در کانزاس می آیم و تور موسیقیم را از آنجا آغاز کنم.  این ژاکت را که در یکی از ویدئوهایم پوشیدم به تو می دهم و می خواهم که تو حتما به مراسم بیایی"  . چشمانش برق زدند و گفت : می خوای بدیش به من ؟ من گفتم : "البته ، ولی باید قول بدی که آن را در كنسرت به تن کنی" . می خواستم کاری کنم که او مقاومت کند . گفتم : وقتی به كنسرت آمدی می خواهم که این ژاکت و این دستکش را به دست کنی .  یکی از دستکشهای براقم را هم به او دادم و او در آسمان سیر می کرد . 

 

شاید او خیلی به آسمان نزدیک بود . چرا که وقتی به شهر محل زندگیش رفتم مدتی پیش مرده بود و او را در آن ژاکت و کلاه دفن کرده بودند . تنها 10 سال داشت و خدا می داندکه تمام تلاشش را کرد تا زنده بماند . ولی لا اقل وقتی مرد ، می دانست کسانی ، جایی ، دوستش دارند نه تنها پدر و مادرش بلکه غریبه ای صميمي . و به خاطر آن محبت او می دانست که تنها پا به جهان نگذاشته و در هنگام ترکش هم تنها نیست .

 

اگر واردِ این دنیا شوید در حالی که می دانید دوستتان دارند و با همین احساس دنیا را ترک کنید . دیگر هر چه در این ميان ، پیش آید قابل تحمل است .  شاید استادی از درسی محرومت کند ولی تو احساس کوچک شدن نمی کنی . ممکن است رئیسی تو را تحت فشار قرار دهد ، احساس شکست نمی کنی . ممکن است رقیبی در تجارت بر تو غلبه کند ولی تو باز هم احساس پیروزی می کنی . چرا که خودت را کسی میدانی که شایسته دوست داشته شدن است . بقیه مسایل دیگر فقط جنبی هستند . ولی چنانچه خاطره ای از دوست داشته شدن نداشته باشی ، محکوم هستی که در همه عمر ، به دنبال چیزی که جای خالی آن را پر کند ،  دنیا را زیر پا بگزاری . ولی مهم نیست چقدر پول در می آوری یا چقدر مشهور می شوی هنوز هم احساس تهی بودن می کنی . که گمشده واقعیِ تو ، عشق و پذیرش بی قید و شرط از نزدیکانت است چرا که این چیزی است که در بدو تولد از تو دریغ شده بود

 

دوستان ، اجازه دهید تصویری را در برابر شما ترسیم کنم . این یک روز معمولی در آمریکاست . 6 جوانِ زیر 20 سال خودکشی می کنند . 20 جوانِ زیر 20 سال بوسیله سلاح گرم کشته می شوند - توجه کنید این یک روز است نه یک سال  399 کودک به جرم استعمال مواد مخدر دستگیر می شوند . 1352 کودک از مادرانی بچه سال زاده می شوند . تمام اینها در یکی از ثروتمندترین و پیشرفته ترین کشورها ی جهان اتفاق می افتد . بله در کشور من اپیدمی خشونتی رواج یافته که قابل مقایسه با هیچ کشور صنعتی دیگری نمی باشد . اینها روشهایی هستند که جوانان در آمریکا جراحت و خشمشان را ابراز می کنند . فکر نکنید که چنین مشکلی بین همتایان این جوانان در انگلستان وجود ندارد . تحقیقات نشان می دهند در هر ساعت  3 کودک به خودشان آسیب می رسانند . اغلب بوسیله بریدن یا سوزاندن بدن و یا مصرف بیش از حد مواد مخدر . این روشی ست که آنها انتخاب کرده اند تا با رنج و عذابی که از بی توجهی می برند ، مقابله کنند .

 

در بریتانیا  20 درصد از خانواده ها تنها یک بار در سال دور هم می نشینند و شام می خورند . یک بار در سال ! پس دیگر بهتر است از سنت قدیمی و ترک نشدنیِ قصه خواندن برای کودک در هنگام خواب ، صحبتی نکنم . تحقیقات  در دهه 80 نشان می دهد : کودکانی که برایشان قصه خوانده می شود دامنه لغات وسیعتری دارند و به شکل قابل توجهی از هم کلاسیهایشان بهتر عمل می کنند . با این حال از کودکانِ انگلیسیِ 2 تا 8 ساله ، تنها 33 درصد این شانس را دارند که برایشان قبل از خواب قصه ای خوانده شود . ممکن است زیاد توجه نکنید تا اینکه در نظر بگیرید 75 در صد از والدین این کودکان وقتی در آن سن و سال بودند از چنین شانسی بر خور دار بودند .

 

لازم نیست که از خودمان سوال کنیم : این همه رنج و خشم و پرخاشگری از کجا می آید . آشکار است که کودکان در برابر بی توجهی چنین واکنشی نشان می دهند . در برابر بی توجهی به خود می لرزند و فریاد سر می دهند تا دیده شوند .  موسسات حمایت از کودکان در آمریکا خبر می دهند که در سالهای اخیر میلیونها کودک قربانی سوءرفتارهایی از جنس بی توجهی هستند .  بله بی توجهی . در خانهای مجلل ، در خانه ایی با امکانات ویژه ، خانه هایی که با هر وسیله الکترونیکی که فکر کنید انباشته شده . خانه هایی که در آنها والدین به خانه می آیند ولی در حقیقت خانه نیستند چرا که فکرشان هنوز در محل کار است . 

و بچه ها ؟ آنها به هر ذره ای از محبت که پیدا کنند چنگ می زنند . ولی از تلویزیون ، ویدئو و بازیهای کامپیوتری  چیز زیادی به دست نمی آید  .

این آمار و ارقام که لا اقل در مورد من ، روح را آزرده می کنند و شان انسان را پایین می آورند . باید برای شما روشن کند که چرا من مقدار قابل توجهی از وقت و ثروتم را وقف سامان دادن به چنین سازمانی کرده ام . هدف ما ساده است :  بازسازی رابطه ولدین و فرزند . تجدید این پیمان و روشن کردن راهش به آینده . آینده کودکان زیبایی که باید روزی زمین را  زیر پا بگزارند .

احتمالا از شنیدنِ اینکه من کودکی شادی نداشتم شگفت زده نشده اید . تنش و مشکلاتی که من در ارتباط با پدرم داشته ام به خوبی ثبت شده است . پدرم مرد خشنی بود و من و برادرهایم را از سنین بسیار پایین ، به سختی کتک می زد . تا بهترین هنرمندانی بشویم که ممکن است . او در نشان دادنِ محبت ، مشکلات اساسی داشت . هرگز به من نگفت كه دوستم دارد و هرگز هم از من تمجید نکرد . اگر اجرای عالی داشتم به من می گفت که نمایش خوب بود  و اگر اجرای قابل قبولی داشتم می گفت که اجرای بدی بود !

پیش از همه ، او مصمم بود که ما را به موفقیتی تجاری برساند و در این امر هم چیزی فراتر از استاد بود . پدرم نابغه ای در امر مدیریت بود و من و برادرانم موفقیت حرفه ایمان را به او مدیونیم . او مرا یک خواننده بار اورد و زیر تعلیمات او حتی یک پله را هم نمی توانستم جا بیندازم .  

ولی چیزی که من واقعا می خواستم یک پدر بود ! پدری که به من محبت کند . عملی که پدرم هرگز مرتکب نشد . او هرگز در چشمان من نگاه نکرد و نگفت دوستت دارم . هیچگاه با من بازی نکرد . هیچگاه به من کولی نداد .

چیزهای کوچکی بود که آن (محبت) را نشان می داد : من در زمان کودکی واقعا شکمو بودم - تمامان بودیم –  من عاشق شیرینی بودم و پدرم می دانست . هر چند هفته یکبار روزی بود که از خواب بیدار می شدم و به آشپزخانه می رفتم . روی میز ظرفی پر از شیرینی بود . نه پیغامی در کار بود ، نه توضیحی فقط شیرینیها . مثل بابا نوئل . گاهی فکر می کردم که امشب بیدار بمانم و او را در حال آوردن شیرینیها ببینم . ولی نمی خواستم اين جادو را خراب کنم چرا که می ترسیدم دیگر این کار را نکند . پدرم باید شبها یواشکی آنها را آنجا می گذاشت تا کسی نتواند او را در حالی که سپرِ دفاعيِ خود را پایین آورده ببیند . او از احساسات بشری هراسان بود . یا آن را نمی فهمید یا نمی دانست چطور باید ابرازش کند . ولی شیرینی را خوب می شناخت !!!  

 

وقتی سد خاطرات کودکی را بر می دارم  خاطرات زیادی هجوم می آورند . خاطراتِ کوچکی که نشان می دادند  او هر چه از دستش بر می آمد انجام داد . بنابر این امشب به جای تمرکز بر کارهایی که پدرم انجام نداد می خواهم روی چیزهایی تمرکز کنم که او انجام داد و همچنین روی چالشهای او با خودش . می خواهم که قضاوت کردن درباره او را متوقف کنم .

سخنانم را با بیان این حقیقت که او در جنوب پرورش یافت  آغاز کردم .  در خانواده ای بسیار فقیر .  او کودکیش را اندوه و با پدری سپری کرد که تقلا می کرد تا بتواند کودکانش را سیر کند . پدری که محبتی به خانواده اش نشان نمی داد و پدرم و خواهران و برادرانش را با مشتی آهنین پرورش داد .

 

وقتی پدرم به ایندیانا رفت  خانواده بزرگی داشت . او ساعتها در معادن فلز کار می کرد . کاری که ریه را از بین می برد و شان انسان را پایین می آورد . همه و همه برای اینکه خانواده اش را حمایت کند . ایا مایه تعجب است برایش سخت بود که احساساتش را بروز دهد ؟ آیا خیلی مایه تعجب است که قلبش را سخت کرده بود ، که برای حصاری دور احساساتش کشیده بود . و از همه مهمتر آیا عجیب است که او کودکانش را با زور مجبور می کرد ، کوشش کنند تا به عنوان هنرمند به موفقیت دست پیدا کنند ؟ تا از زندگی فقیرانه و توهین آمیزی که او می شناخت رها شوند . من حتی خشونت و درشتیهای او را هم نوعی ابراز محبت می دانم . عشقی ناقص . ولی به هر حال  عشق . او مرا کتک زد چون مرا دوست داشت . چرا که می خواست دیگر هیچکس هیچگاه ، مجبور نباشد در برابر کودکانش شرمنده باشد .

 

و حالا با گذشت زمان به جای عصبانیت ، احساس خوشحالی می کنم . جای خشم را با بخشش عوض کردم  و انتقام را با آشتی و خشم من با گذشت زمان تبدیل به گذشت و بخشش شد .

نقریبا یک دهه قبل بنیادی را  تحت عنوان "جهان را نجات دهید" تاسیس کردم . این عنوان چیزی بود که درقلبم احساس کردم و درباره آن چیز کمی می دانستم . شمولی بعدا آن 2 کلمه را انجیل عهد قدیم  خاطر نشان کرد  . ولي آیا من واقعا اعتقاد دارم که می توانیم این دنیا را نجات دهیم ؟ دنیایی که آکنده از جنگ و کشتارهای وحشیانه است . آیا من واقعا معتقدم می توانیم کودکانمان را نجات دهیم .  همان کودکانی را که با اسلحه وارد مدرسه می شوند و نفرت و سنگدلی همکسهایشان را به خاک و خون می کشند . همانطور که در کالمباین اتفاق افتاد . و یا کودکاتی که می توانند نوزاد بی دفاعی را تا سر حد مرگ کتک بزنند . مانند فاجعه غم انگیز جمی بولگار ؟ البته که معتقدم ، در غیر اینصورت اکنون اینجا نبودم .

 

ولی تمام اینها با گذشت آغاز می شود ، چرا که برای نجات دادن دنیا ابتدا ناگزیریم خودمان را نجات دهیم و برای نجات کودکان ابتدا باید کودکی را که در وجود تک تک ِخودمان است نجات دهیم . به عنوان انسان بالغ و به عنوان یک پدر می گویم که نمی توانم یک انسان کامل باشم همچنین نمی توانم پدری باشم که قابلیت عرضه عشق بی قید و شرط به فرزندش را دارد ، تا زمانی که سایه ناآرام کودکی خودم را آرام کنم .

 

به همین دلیل است که می خواهم امشب همه ، به پنجمین فرمان از ده فرمان عمل کنید . با قضاوت نکردن درباره آنها ، والدینتان را احترام کنید . به همین دلیل است که می خواهم پدرم را ببخشم و درباره او قضاوت نکنم . می خواهم پدرم را ببخشم ، چون می خواهم که پدر داشته باشم و تنها همین یکی را دارم . می خواهم که سنگینی گذشته از شانه هایم برداشته شود و بتوانم در رابطه ام با پدرم آزادانه وبدون سایه سنگینِ گذشته ، قدم در مرحله دیگری بگزارم . 

 

حتی در چنین دنیای پر از تنفری ، باز هم باید امید داشته باشیم . در دنیایی پر از خشم ، باید سعی کنیم آسایش داشته باشیم . در دنیایی پر از نا امیدی هم باید رویا داشته باشیم و در دنیایی پر از بی اعتمادی باز هم باید ایمان داشته باشیم .

 

چندی پیش شمولی یکی ازجملات انجیل را برایم نقل کرد که می گوید : "دنیایی تازه و دورانی نو خواهد آمد ، آنگاه که  قلب والدین در قلب کودکان متجلی شود"   دوستان ، ما آن دنیاییم . ما آن کودکانیم .

 

ماهاتما گاندی گفت :" ضعیف هیچگاه نمی تواند ببخشد . بخشش از ویژگیهای انسان نیرومند است". بياييد امشب ، قوی باشیم . فراتر از قوی ، برای بزرگترین چالش به پا خیزیم ، برای اعاده آن پیمان از دست رفته . همگی  باید  بر آثار  مخربی که کودکیمان  بر  زندگیمان  گذاشته غلبه  کنیم  .  به  قول جسی جکسون  : "یکدیگر را عفو کنیم ،  یکدیگر را رها کنیم و به جلو حركت كنيم" .  

خانمها و آقایان ، سخنانم را با ایمان ، لذت و هیجان خاتمه می دهم . باشد که از این پس نوای دیگری در جهان طنین انداز شود  .

   - باشد که این نوا ، نوای خنده های کودکان باشد .

   - باشد که این نوا ، نوای بازی کودکان باشد .

   - باشد که این نوا ، نوای آواز کودکان باشد .

   - باشد که این نوا ، نوای والدینی باشد که گوش می دهند .

بیایید در کنار هم سمفونی از قلبها ترتیب دهیم ، قلبهایی که تحت تاثیر معصومیتِ کودکانمان و در تابش عشقشان ، گرما گرفته اند .

بیایید در کنار هم "جهان را نجات دهیم" و زخمهایش را التیام بخشیم .

 باشد که باهم این موسیقی زیبا را بر دلها جاری کنیم .

خدا حفظتان کند  . از صمیم قلب دوستتان دارم . متشکرم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1383ساعت 15:39  توسط Heaven  | 

Threatened

 

[Rod Serling]

قصه امشب ، قصه منحصر به فردیست که باید به شکلی دیگر روایت شود :

هیولایی وارد شهر شده ؛

این هیولا ترکیبی ست از هر چیز ترسناک و ناشناخته ای که فکر کنید .

به زودی چشمتون به جمالش روشن می شه

اون هر فکری رو می خونه ، هر احساسی رو می دونه .

چیزی رو فراموش کردم ؟

به هیولا معرفیتون نکردم ؟

 

[Michael Jackson]

ازم میترسی

چون می دونی با چه هیولایی طرفی

 

من اونیم که می بیندت ، وقتی بیخیال لم دادی

زیرش کمین کرده ، وقتی توی تختت خوابیدی

 

وقتی توی اتاق گیر کردی ،

صورت من دیوارهایی ست که احاطه ات کرده

 

وقتی به زمین می افتی ، زمین منم که اسیرت کرده

وقتی جیغ می کشی ، دلیلش منم که وحشتزده ات کرده

 

من مرده ایم که راه میره .

من افکار تیره ایم که تو ذهنته

 

حتی می دونم که داشتی چی میگفتی ...

پس میبینی که باید ازم حساب ببری

 

 

 

[Chorus]

باید مبهوت من باشی

 باید ازم بترسی

چرا می خوابی ؟ چرا می خزی ؟

 باید بترسی

هر وقت همسرت با ترس و لرز حرف می زنه ،

 داره با من حرف می زنه .

انگشت کوچک منم نیستی

پس بهتره ، بترسی .

 

 

[Michael Jackson]

فکر کردی هیولا  رهات کرده ،

 ولی این دستمه که داره لمست میکنه

 

من شبحی جهنمی نیستم

 ولی برات خوابایی دیدم

 

بدترین کابوس منم

 من همه جا هستم

 

تو یه چشم به هم زدن ناپدید می شم

  بعدش میام سراغت و هوارت می شم

 

بذار بهت بگم :

 وقتی بیجون تو قبر خوابیدی

 

من کسیم که داره نگاهت می کنه

هیولاییم که تهدیدت می کنه

 

[Rod Serling]

هیولای ناشناس داره کارش رو شروع میکنه

از جایی دور ، از دلِ تاریکی

ماجرا : یه کابوس

مکان : هیچکجایستان

این هیولا میتونه فکر آدما رو بخونه

می تونه در یک لحظه دو جا باشه

این شب داوریه ، شکنجه ، اعدام

شیطان ، ارواح ، این هیولای وحشتناک .

ولی میتونی از یک چیز مطمئن باشی

این تقدیره

حضور انسانی که می دانی غیر طبیعیه

هیولایی که جلوی چشمات غیب میشه

هیولایی که ترسناکترینه .

 

[Michael jackson]

باید مبهوت من باشی

 باید ازم بترسی

چرا می خوابی ؟ چرا می خزی ؟

 باید بترسی

هر وقت همسرت با ترس و لرز حرف می زنه ،

 داره با من حرف می زنه

هرگز نصف منم نیستی  

پس بهتره ازم بترسی .

 

چیزی که هم اکنون ملاحظه کردید

می تواند پایانبخش یک کابوس وحشتناک باشد  .

ولی نیست ،

این تازه شروعشه  ...

 

در مطلب مردی در آینه گفتم که خیلیها این آهنگ را دوست داشتند ولی من نه . عباس هم گفت که این آهنگ را خیلی دوست دارد . به همین خاطر چند بار دیگر گوش کردم و فهمیدم که اشتباه می کردم . می بینید که سعی کردم آهنگین ترجمه کنم . به  هر حال تجربه ای بود که ازش راضیم . تا نظر شما چی باشه . به طور خاص تقدیم می شود به عباس عزیز . 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1383ساعت 14:16  توسط Heaven  | 

Doubt

 

می دانید ، من واقعا به مایکل اعتماد کردم . بین این همه سیاهی و کثیفی  به راهی که او نشان می داد ، مانند راه فراری پا گذاشتم . حالا خیلی می ترسم . اگر تنها کسی که بهش اعتماد کردم تنهام بگزارد ؟  می خواهم کمی بیشتر از خودم بگویم :

 

من از بچگی با دنیای اطرافم کنار نمی آمدم . وقتی کمی بزرگتر شدم و فهمیدم تو این دنیا خوبی و روشنی تنها در رویاهامون وجود داره ، که باید برای زندگی مبارزه کرد ، مبارزه ای خونین ، که باید بکشی و گرنه کشته میشی ، بدجوری ناامید شدم . بدجوری خورد تو ذوقم . یادم میاد وقتی بچه بودم دنیا ، رنگارنگ و پر از زیبایی بود ولی بعد ...

 

همه وقتی به بزرگسالی می رسند این حقیقت را می فهمند . قاعده حاکم بر این دنیای ظالم رو یاد می گیرند . به خودشون می گن : "خب ، این دنیاییه که من توش هستم . اگه می خوام زنده بمونم ، اگه می خوام موفق بشم ، باید گلیمم رو از آب بکشم و تو همین دنیا با همین قانوناش از بقیه جلو بزنم"

این آدمها (یعنی اکثر آدمها)اعتقاد پیدا می کنند . به خدا ، به منجی ، به بهشت ، به جهنم و ... و با این اعتقاد به خودشان روحیه می دهند ، استقامت می دهند . یعنی دنیا را همین طوری که هست قبول می کنند و واردش می شوند و از طرف دیگر به وجودی که پاک است و برتر است اعتقاد پیدا می کنند و از این طریق برای لحظات ناامیدی و تنهایی (که در این دنیای ظالم اجتناب ناپذیره) راه فراری پیدا می کنند .

 

ولی من به هیچ وجه نتوانسنتم با دنیایمان اینجوری که هست کنار بیایم . چرا ؟ چون اگر تو ،  این دنیا را همینطوری با دروغهایش و زشتی هایش قبول کنی و واردش بشوی ، آن وقت خودت هم جزیی از آن می شوی . خودت هم کسی می شوی که بقیه نمی توانند بهش اعتماد کنند ، کسی که زیر آب کس دیگری را می زند ، کسی که دروغ میگوید .

 

فکر کنم به کسانی مثل من می گویند :  ایده آلیست .

 

ولی از طرف دیگر من هیچوقت هم نتوانستم به وجود پاک و برتر و به رستگاری اعتقاد پیدا کنم . خیلی گشتم ، خیلی خواندم ، خیلی گوش کردم . ولی واضحه که اینها همش قصه هایی است برای آدمها تا خودشان را حفظ کنند . چون بدونِ اعتقاد دیگر دنیا واقعا تاریک و وحشتناک است . فکرش را بکنید وقتی کسی که دوستش دارید ، در حال مرگ است و شما ترسیده اید ، احتیاج دارید به کسی پناه ببرید . ولی اینها که برای من دلیل نمی شود . من دلیل می خواهم ، حقیقت . نه اینکه چون به وجودِ بهشت احتیاج دارم پس  وجود دارد .

 

خب این از این دنیا ، آن هم از آن دنیا ، پس برای من چه باقی ماند ؟ در این حال بود که مایکل را دیدم .  یادتان می آید گفتم در کودکی دنیا رنگی بود ولی بعد ...  مایکل کسی بود که راه گریز را نشانم داد : کودکی . وقتی بچه بودم ، وقتی بدون هیچ گرفتاری و فکری که آزرده ام کند بازی می کردم و از ته دل می خندیدم . وقتی دنیایم آنقدر ساده بود که برای یک شکلات گریه می کردم ، در آن زمان دنیا همین بود . پس من بودم که فرق داشتم ، خودم بودم که حالا تغییر کرده ام . و این مایکل بود که به من یاد داد . کافی است کودک باشم ، ساده باشم . آنوقت بهشت را روی زمین ، همین زمین بی رحم ، پیدا خواهم کرد . جالب است که کتابهای فلسفه را زیر و رو می کردم در حالی که حقیقت جای دیگری بود ، کسی که به من یاد داد ، نه یک فیلسوف بود نه یک پیامبر . مایکل جکسون بود . فرشته ای که در قالب یک کودک ، در قلب یک مرد خانه کرده بود .  اگر چیزی به نام پاکی روی زمین باشد ، که من به آن اعتقاد داشته باشم ، آن کودکی است .

 

حالا می ترسم ، اگر کسی که به او اعتماد کردم به من خیانت کند ؟ اگر تنهایم بگذارد ؟ اگر تنها روزنه نوری که دارم خاموش شود ؟ می ترسم ولی  امیدوارم .  خودش به من یاد داد که امیدوار باشم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 7:35  توسط Heaven  | 

 

 

Innocent or Indecent?

 

می خواهم فراموش کنم که یک فن هستم و فقط به عنوان کسی که اطلاعات زیادی از مایکل جکسون دارد دلایل بیگناهی و گناهکار بودن او را در مقابل هم قرار دهند . و می خواهم این کار را بیرحمانه و بدون چشم پوشی از کوچکترین مسئله ای انجام  بدهم . از آنجا که من بد بینترین آدم روی زمین هستم اول به مواردی که بر علیه او هستند می پردازم . این را هم بگویم که برای نوشتن این مطلب ، مطالعه مفصلی در اینترنت  درباره انواع جرایم کودک آزاری  انجام دادم تا مطلبم مستدل باشد .

 

 1 - شایعات درباره مایکل از خیلی قبلتر از این حرفها و از سال 1980 و از زمانی که او ابروهایش را خیلی نازک و به شیوه ای زنانه برداشت ، وجود دارند . در آن زمان شایعات بیشتر مبنی بر Gay بودن او بودند . که با توجه به محبوبیت روز افزون او در آمریکا و اینکه خودش و خانواده اش این شایعات  را به شدت رد کردند ، دامنه زیادی پیدا نکردند .

(جالب اینکه در آن سالها در اروپا و امریکا موجی از پذیرش انسانهای دارای تمایل به جنس موافق ، شروع شده بود . چند سال قبل سنای آمریکاقانون ازدواج مرد با مرد را تصویب کرد و مردان همجنس باز اجازه یافتند در کلیسا به عقد هم در آیند . از آن سال به بعد هم به درستی این پدیده نه به عنوان انحراف بلکه به عنوان تمایلی کاملا طبیعی مطرح شد . و این جمله درست بر اساس اصل "زندگی کن و بگذار زندگی کنند" مطرح شد که : این انسانها به علت تفاوت در مقدار هورمونهایی در بدن تمایل به ابن کار دارند یعنی از این کار بیشتر لذت می برند و به اندازه روابط زن و مرد موجه است . ولی خانواده جکسون با چنین شایعاتی بسیار قاطعانه برخورد کردند ، جو جکسون (پدر مایک) در مصاحبه با نشریه معتبر تایم اعلام کرد : که این کار بر خلاف انجیل است و چنین انسانهایی گناهکار هستند . یعنی خودشان بیشتر از همه با چنین کاری مخالفت کردند .از آن به بعد اظهار علاقه بی حد و اندازه مایکل به کودکان و به خصوص پسربچه ها بود که با اتهام سال 93 معنی بسیار بدی پیدا کرد )

 

2 -  نکته دیگری که مشکوک است ، ارتباط مایکل با انسانهایی با چنین تمایلاتی می باشد . فردی مرکوری اسطوره موسیقی راک که ایرانی الاصل است و یکی از معروفترین همجنس بازان دنیا در همان سالها با مایکل ارتباط داشت . شاید بگویید ارتباط آنها کاری بوده و آهنگ There Must be more to life than this  حاصل آن می باشد ، ولی باید این مسئله را در نظر گرفت که این آهنگ از آهنگهای قدیمی خود فردی مرکوری بود و فقط با صدای مایکل بازخوانی شد . که خیلی هم کیفیت پایینی دارد و احتمالا کل کار دراستودیو نیم ساعت هم طول نکشیده است . منظورم این است که آنها چیزی خلق نکردند که کار زیادی برده باشد . مرکوری در سال 1991 ار ایدز مرد . فرد دیگر مارک شافل است که در خیرها خواندیم به همکاری در تهیه چند فیلم Gay همکاری داشته است و در تحقیقات TSG آمده بود که در حدود سال 2000 خیلی به مایک نزدیک بوده است .

 

 3 - مسئله دیگر خود آرایش کردن است . این از مشخصات مردانی با گرایشات جنسی خاص است .

 

 4 - مسئله سوال برانگیز بعدی چگونگی شکایت سال 93 است . راستش بیست میلیون دلار بیشتر از آن است که حتی برای بیل گیتش هم قابل چشم پوشی باشد و هر قدر که بخواهیم استدلال کنیم که مایکل می خواست زودتر پرونده را بخواباند باز هم به نظر می رسد بهتر بود مایکل بیگناهیش را ثابت می کرد تا یک عمر راحت بشود .

 

 5 – مسئله دیگر کودکی او است . همانطور که خودش بارها اشاره کرده ، داشتن یک کودکی غیر طبیعی و نا متعادل ، بدون شک  بزرگترین و مهمترین دلیل در ارتکاب به انواع جنایت است . بدترین و خونخوارترین جانیان تقریبا بدون استثنا کودکی دردناک و پر از رنجی داشته اند  و کسانی که از هوش زیادی  هم برخوردار بودند (همانطور که مایکل است) اتفاقا تبدیل به ترسناکترین موجودات شدند چرا که بوسیله نبوغ و هوششان توانستند بهتر خود را پشت نقابی مخفی کنند . چطور می توان فراموش کرد گیلس د ریس فرانسوی را . اشراف زاده ، دانشمند و یکی از ثروتمند ترین انسانهای اروپا (که در قرن پانزدهم یعنی کل دنیا) که مسئول قتل ، شکنجه و تجاوز به 200 کودک معصوم بود، شاگردانش .

 

خب ، می بینید که سعی کردم در نهایت بی رحمی ریز ترین مسایل را هم بیان کنم . حالا برویم سراغ جواب آنها :

 

1 - این واقعیت که در همان سالها او با دو زن یعنی ستاره آن زمان "بروک شیلدز" و هنرپیشه بسیار معروف "تاتم اونیل" روابط بسیار نزدیکی داشت ، نشان می دهد که او از روابط سالمی برخوردار بوده است . و اصلا او 2 بار ازدواج کرده است . مسلما امکان دارد که او خیلی مسائل را از عموم پنهان کند ولی همسر،  کسی که با انسان در یک اتاق زندگی می کند . لااقل به کوچکترین مسئله ای مشکوک که می شود . این نشان می دهد که مسئله ای نبوده تا مشکوک بشود .

 

2 – درباره ارتباط او با انسانهایی با انحراف جنسی ، اولا اگر قرار باشد هر کسی با یک همجنس باز رفت و آمد کند و یا حتی دوست باشد ، همجنس باز باشد که آدم سالم در دنیا نمی ماند . ثانیا فکر می کنم ارتباط آنها به صلاحدید کمپانیهای موسیقی و مدیر برنامه هایشان یا وکلایشان بوده . کمپانیهای موسیقی معمولا ستاره ها را به طریقی کنار هم قرار می دهند  تا هم خبر درست کنند و هم اینکه باعث بالا رفتن فروششان شود . مثلا در اواخر دهه 80 به صلاحدید سونی مایکل و مدونا کلی باهم این طرف و آن طرف رفتند و عکس گرفتند . بدون هیچ دلیلی . این فقط برای این بود که از پیوند نام دو اسطوره خبر و تیتر بسازند و باعث شوند که طرفدارهای هر کدام کاستهای دیگری را هم بخرد و فروش بالا برود .

 

3 – خب این درست است . ولی چه بسیار مردانی که ظاهرشان اصلا نشان نمی دهد و خیلی هم ظاهر مردانه ای دارند و حتی سبیل  دارند و هیکل و صدا و رفتار کاملا مردانه دارند ولی عجیبترین گرایشات جنسی را دارند .  مایکل هم که بخاطر بیماری پوستیش بهنرین عذر را برای پوشاندن آن لکه ها دارد و به جز این ، همگی می دانیم که مایکل به خاطر چهره اش در کودکی چقدر ناراحت بوده ورنج می کشیده است در تمام عمرش بزرگترین آرزویش این بوده که بتواند صورتش را تغییر دهد . فکرش بکنید پسر بچه ای در سن حساس 12 سالگی باشید و پدر تان چهره تان را مسخره کند در حالی که شما قرار است در برابر هزاران نفر برنامه اجرا کنید . واقعا بزرگترین شکنجه است . اگر این را درک نمی کنید اشکال از درک شماست .

 

4 - استیو هاروی به چه نکته درستی اشاره کرد . اگر کسی چنین بلایی سر فرزند شما بیاورد ، به او نمی گویید :20 میلیون دلار به من بده و بی حساب !!! . اگر انسان باشید می گویید ، اهمیت نمی دهم که چقدر پول می دهی . من حسابی باهات دارم که باید تسویه کنم .

 واقعا که منزجر کننده است ، فکرش را بکنید اگر واقعا مایکل این بلاها را سر آن پسر بچه 13 ساله آورده بود . آنوقت پدری که می داند چنین کار کثیف و شرم آوری روی پاره تنش انجام شده چطور می تواند به روی فرزندش نگاه کند و بگوید من با فروش تو ثرونمتد شدم ؟؟ وقتی برای کودک اسباب بازی می خرد ، به خودش چه می گوید ؟ خود بچه چه فکر می کند ؟ آیا به جز این می تواند باشد که دست پدر و پسر در یک کاسه است و دروغی هوشمندانه گفته اند ؟ کاملا مشخص است که آنها از وضعیت خاص مایکل استفاده کردند و با یک حرکت هوشمندانه ، یک شبه میلیونر شدند . در مورد شاکی جدید و خانواده اش که مسئله بسیار روشنتر است . خودشان تایید کرده اند وقتی مایکل به آنها پناه داد ، در تهیه غذا مشکل داشتند چه برسد به درمان سرطان . و وضعیت خانوادگی و شخصی خودش و مادرش هم که کاملا روشن است . حتی اگر مایکل در همه موارد محکوم شود هم  آنها حتی حاظر نیستند که مایکل یک روز به زندان برود . آنها فقط پول می خواهند می گویید نه ؟ صبر کنید و ببنید کمی دیگر چطور پیشنهاد می دهند که در مقابل پول از شکایت صرفنظر کنند . 

 

5 – این موردی است که اصلا نمی توان درباره آن قضاوت کرد . چرا که اگر کثیفترین قاتلهای جهان به خاطر مسایلی در کودکی ، به این اعمال دست زده اند چه بسیار کسانی که به دلیل مشکلات و ناملایماتی که در کودکی داشته اند ، در بزرگسالی خودشان را وقف کمک به بشریت کردند .

 

 

حالا می خواهم روی نکته ای انگشت بگزارم که بی اساس بودن این اتهامات را نشان می دهند . پیش از این اتهامات بر سر سوءاستفاده جنسی از کودکان بود و هزار جور استدلال می کردند که با ظاهر و کارهای عجیب مایکل این چیزها هم به سادگی ممکن هستند . ولی در شکایت جدید به خاطر اینکه بر افکار عمومی تاثیر بگزارند ، آنقدر اتهامات عجیب و غریب و غیر ممکنی را مطرح کرده اند که ماجرا حالت کارتونی به خودش گرفته ، واقعا مسخره شده .  ابتدای سال 2004 بود که کسی ادعا کرده بود مایکل او را در دوره تور بد زندانی کرده بوده و شکنجه می داده و در همان حال او را با خودش به اطاف دنیا می برده است !!!!؟؟؟؟؟ وقتی یک خط تلفن اعلام می کنند که همه می توانند از طریق آن هر اتهامی می خواهند بزنند !!! دیگر چه انتظاری می توان داشت ؟ تا به حال می شنیدیم که کسی قاچاقچی بین المللی اسلحه است و همه می دانند و اصلا در دنیا معروف است ولی به علت نبودن مدارک کافی نمی توانند او را به دادگاه بکشانند . حالا می شنویم که اول کسی را دستگیر می کنند بعدش می گویند هر کسی شکایتی دارد بیاید بگوید ؟؟؟!!!!

حالا شاکی طوری ادعا می کند که مایکل باندی از همدستان دارند و با نقشه قبلی و آماده کردن همه چیز آدم ربایی و شکنجه می کنند ؟؟؟؟ آنوقت در همان حال ادعا می کنند که برادر کوچک شاکی ، بدون اینکه دیده شود توانسته یواشکی ، مایکل را در اتاقی به همراه برادرش ببیند ؟؟؟

آخر شما که ادعا کرده اید مایکل با همدستی چند نفر از جمله خدمتکاران و راننده اش تمام شواهد را پاک کرده اند . اگر اینطوری است پس چطور با تمام این مراقبتها و مخفی کاریها در آن نورلند به آن بزرگی که صدها اتاق دارد ، برادر کوچک شاهد دو بار ، اتفاقی و بدون اینکه دیده شود توانسته مایکل را ببیند ؟؟؟؟ مگر باغ وحش است ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1383ساعت 7:31  توسط Heaven  | 

 

hot wallpapers

سلام به همگی ۲ تا Wallpaper اسیدی ساختم .برای داونلودش به

MitM.mihanblog.com برید آدرسم را طوری گوشه اش نوشتم

که راحت بشه پاک کرد ولی بالا غیرتا (کلمه رو درست نوشتم)

بگذارید باشه !!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1383ساعت 6:47  توسط Heaven  | 

 

 

 

فیلمهایی که به نوعی با مایکل ارتباط دارند

 

مردان سیاه پوش2 (Men In Black 2) : فیلمهای ویل اسمیت همیشه باحالن . این فیلم به قشنگی نسخه اصلیش نیست ولی باز هم حسابی خنده دار و دیدنی است

 بازی مایکل حرف نداره و یکی از خنده دارترین قسمتهای فیلم است . جایی که مامور زد می خواهد مایکل را دست به سر کند و مایکل هی اصرار می کند که زد بهش قول داده است در مردان سیاه پوش به او سمتی بدهد . و می تولند مامور "ام" باشد . در انتهای فیلم هم صدای مایک را از تلفن می شنویم که هنوز دارد اصرار می کند

 

13 ساله 30 ساله می شود (Thirteen Going on Thirty) : در این فیلم دختر 13 ساله ای ناگهان در مییابد که 17 سال گذشته و او 30 ساله شده . فیلم بدی نیست ارزش یک بار دیدن را دارد . بهترین قسمت فیلم برای ما MJ Fan  ها قسمتی است که به دیسکو می رود و با آهنگ تریلر می رقصد و حسابی جلب توجه می کند .

 

ساعت شلوغی 2 (Rush Our2) : این یکی حرف نداره و برای آرشیو هر فنی لازمه . در یک کاباره یک ژاپنی بد صدا آهنگ Don’t Stop Till u Get Enough مایکل را وحشتناک بیحال می خونه . کریس تاکر و جکی چان هم باید بی سر و صدا تحقیقات خودشون رو انجام بدن . کریس تاکر که میبینه ژاپنه داره گند می زنه به آهنگ طاقت نمیاره و میره رو صحنه و خلاصه سنگ تموم میزاره .

در ساعت شلوغی 1 هم کریس تاکر یک لحظه با یکی ار آهنگهای مایک میرقصه . فکر کنم Another part of me ... حافظه لعنتی کار نمی کنه (میگن انیشتین هم همینطوری بوده)

 

شیرینی امریکایی2 (American Pie2) : خنده دارترین صحنه این فیلم ، وقتی جیسون بیگز یک دستش توی لباس زیرش گیر کرده و به دست دیگرش هم یک فیلم پورنوگرافی چسبیده و در یک کلام حسابی توی دردسر افتاده . آهنگ Smooth Criminal مایکل روی تصویر شنیده می شود . واقعا خنده دار است . بازی جیسون بیگز در نقش جوانی  که داشته یک خورده شیطونی می کرده و سر بزنگاه گیر افتاده  ، عالیه .

البته این نشخه اصلی آهنگ با صدای مایکل نیست بلکه نسخه ایه که توسط گروه ... ( مرده شور این حافظه رو ببرن  یادم نمیاد . اگر کسی می دونه لطفا در قسمت نظرات بنویسه ) کاور شده . مایکل در مصاحبه سال 99 با مجله Vibe گفت که از این کاور راضی است و خودش اجازه آن را داده است .

 

فرشتگان چارلی (Charlie’s Angels) : درو بریمر با دست های بسته با 5 مرد در می افته و به آنها می گه وقتی کارم باهاتون تموم شد شماها دراز به دراز روی زمین افتادید و من واسه خودم "مون واک" می رقصم  و دقیقا همین کار را هم می کند . (دیدن این فیلم خیلی فانه ، حتما ببینید).

 

فیلم Bade2 هم هست که در آن به آهنگ The Girl is Mine اشاره می شود این برای Ultra Fan ها . ببینم کی می تونه بفهمه کجای فیلم . هر کی بگه جایزه داره (بیخودی هم دلتونو صابون نزنید ، جایزش ماچه جهت تنویر افکار عمومی و جلوگیری از فیلتر شدن وبلاگ  : جایزه آقایونو آقا میده جایزه خانوم ها رو خانوم)

 

فیلم Scary Movie3 هم هست که هر جا یه نسخه اش رو دیدید آتیش بزنید .

 

یگر فیلمیو فراموش کردم بگید که هم من ببینم هم دیگران .

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1383ساعت 5:24  توسط Heaven  |